دوچرخه صورتی

تقریبا همه بچه‌ها دوچرخه سواری دوست دارن و تا سن خاصی دوچرخه جزو علاقمندی‌هاشون محسوب میشه و منم جزو این اکثریت بودم و دوچرخه یک زمانی جزو آرزوهای زندگیم بود. آرزو بود چون برام نمی‌خریدن میگفتن دوچرخه سواری برات خطر داره اما انقدر اصرار کردم که بالاخره برام دوچرخه خریدن یک دوچرخه صورتی دست دوم و از شب اولی که خریدنش من با پدرم شب‌ها می‌رفتم تمرین دوچرخه سواری و البته کمکی هم می‌بستم و همیشه هم صدای کمکی‌ها شنیده می‌شد و این یعنی من نتونسته بودم تعادل دوچرخه‌ام حفظ کنم و اگه کمکی‌ها نبودن می‌خوردم زمین شاید فکر کنید شوخی می‌کنم ولی واقعا چند سال طول کشید تا یاد بگیرم دوچرخه‌سواری کنم نزدیک به دو سال و خرده‌ای هر شب من و پدرم می‌رفتیم خیابان‌های اطراف محل سکونت‌مون تا من تمرین کنم ولی فایده نداشت و صدای کمکی‌ها می‌اومد ولی شاید باورتون نشه با تغییر شیوه یک هفته‌ای یاد گرفتم و ماجراهای من شروع شد.
شیوه جدید این بود که کمکی‌ها باز شدن و بابام پشت دوچرخه‌ام می‌گرفت و من حرکت می‌کردم حدود یک هفته گذشت و من با پدرم هر شب می‌رفتم تمرین تا اینکه روز هفتم یا هشتم همین‌طوری که داشتم دوچرخه سواری می‌کردم طبق معمول هر شب شروع کردم حرف زدن و سوال پرسیدن از بابام چندتایی سوال پرسیدم و بابام جواب داد سوالات هم معمولا مربوط می‌شد به اتفاقات روزانه مثلا یک بار بین دوستم و یکی از سربازهایی که توی پادگان نزدیک محل سکونت ما نگهبان بود دعوا شد و حرف‌هایی زدن که من نفهمیدم یعنی چی و از پدرم پرسیدم و بابام اول تعجب کرد بعد خندید و توضیح داد و گفت هیچ وقت نگی‌ها خیلی حرف‌های زشتی گفتن. خلاصه رکاب می‌زدم و با پدرم صحبت می‌کردم که دیدم پدرم جواب نمی‌ده برگشتم نگاهش کنم دیدم خدای من بابام ته کوچه داره دست تکون میده و جا در جا خوردم زمین و بابام جای اینکه بیاد کمک شروع کرد با صدای بلند قهقه زدن و میگه داشتی خوب می‌رفتی که چرا هول کردی الان دو شب می‌شه من نگهت نمی‌دارم!
خلاصه از اون شب طلایی و حتی شگفت انگیز که از ذوقش بی‌اغراق تا صبح یک ثانیه هم نخوابیدم. چون فهمیدم بالاخره می‌تونم تعادلم حفظ کنم و مثل بقیه برم دوچرخه سواری و مجبور نیستم حتما همیشه به صورت تکراری بدمینتون بازی کنم یا با لاکپشت عرفان سرگرم بشم بلکه میتونم با بقیه مسابقه بدم و انقدر این موضوع برام شیرین بود و ذوق داشتم که شاید بشه جزو ده اتفاق شیرین زندگیم ازش یاد کرد.
دوچرخه یاد گرفتن من و ذوقی که بابتش داشتم باعث شد بخوام هر روز دوچرخه سواری کنم. تازه نه فقط شبا و آروم بلکه از وقتی آفتاب یکم کم‌تر می‌سوزوند تا وقتی که هوا به حدی تاریک می‌شد که می‌ترسیدم. سر همین بنده خدا بابابزرگم هر روز صندلی تاشو برزنتیش می‌ذاشت دم در حیاط تا مراقب من باشه و منم برای خودم دوچرخه سواری می‌کردم.
از یک جایی به بعد دیگه فقط با بچه‌ها مسابقه نمی‌دادم با موتور هم مسابقه می‌دادم و بنده خدایی که باهاش مسابقه می‌دادم می‌دونست چقدر با زحمت تونستم دوچرخه سواری یاد بگیرم به من می‌باخت تا خوشحال بشم. یک بار باز این شخص اومد و گفت بیا مسابقه بدیم منم قبول کردم و شروع کردم رکاب زدن ته کوچه هم یک بنده خدایی مشغول تعلیم رانندگی بود.
مسابقه شروع شد تند تند داشتم رکاب می‌زدم که فرد مورد تعلیم بدون نگاه به اطراف دنده عقب گرفت و منم بخاطر سرعتم نتونستم ترمز کنم یا مسیرم درست منحرف کنم تصادف کردم و چه تصادفی انقد با شدت خوردم به ماشین که پرت شدم اون سمت ماشین فرود اومدم و یک مقداری هم کشیده شدم روی آسفالت و 4 تا از بندانگشت‌هام کلا از بین رفتن و استخوان‌هاش هم دیده می‌شد و صورتم هم حسابی زخمی شده بود دیگه واقعا نفهمیدم چی شد فقط یادم هست چشم باز کردم دیدم مادربزرگم عصبانی داره با بابابزرگم حرف میزنه می‌گه حواست کجا بود چرا مراقب بچه نبودی ببین به چه روزی افتاده. بعد این اتفاق کذایی دوچرخه برای همیشه برای من ممنوع شد و داغش موند روی دلم... هنوزم گاهی دلم برای دوچرخه صورتیم تنگ می‌شه و هنوزم یک ترس خاصی از کسایی که در حال تعلیم رانندگی هستند دارم. 

+ حس می‌کنم اصلا شبیه داستان نشد! 
۱۶ رای

وصایای یک چوگویک و تمرین سخن‌سرا!

دوست نداشتم دو تا پست بنویسم برای همین اول یک چند خطی وصیت کنم بعد برم سراغ تمرین داستان نویسی سخن‌سرا. دیروز از صبحش تا وقتی پیش جمع بچه‌ها بودم خیلی روز خوبی بود ولی دنیا چشم نداشت ببینه من شاد و خوشحال هستم قشنگ از دماغم درآورد با خبرهای بدی که رگباری از بچه‌ها شنیدم. عذاب وجدان یکی از بچه‌ها که البته سختگیری بیش از حد داره ولی خب می‌شه درک کرد یک انسان کمال‌گرا احساس ناراحتی کنه وقتی تو حالت کمال خودش نباشه! بعد هم پست هولدن و رستاک خلاصه که تمام خوشی‌ها تمام و کمال کوفتم شد. بعدش هم دیدن غم رفیق جان عذرخواهی مظلومانه‌اش از من بخاطر تغییر سریع پروفایلش و بعدم خواب رفتن من از خستگی و تنها موندن دوستانی که نگران‌شون بودم بخصوص همین مورد آخر یعنی رفیق جان چون تنها بود واقعا باز بقیه دوستانی دارند.
خیلی فکر کردم چی بنویسم و در نهایت دیدم داستان تو میتوانی خیلی کودکانه است و تغییرش به حالت کتابی درست زشتش می‌کنه اصلا نمی‌تونم جوری جز لحن بچگانه خودش بگم پس این حذف شد از لیست بعد دیدم خیر و شر ناقص یادم میاد نشستم از پدرم پرسیدم دیدم کلا یادش نمیاد تصمیم گرفتم یک نگاه اجمالی کنم و دیدم اگه خیر و شر بشه داستان من احتمالا خود دخو هم نخونه از بس داستانش طولانی هست حدود چهل صفحه بود و خب برای قابل فهم بودن حداقل میشد تو پنج صفحه خلاصه‌نویسی کنم برای همین تصمیم گرفتم داستان موش و گربه را بازنویسی کنم چون هم کامل تو خاطرم باقی مونده هم هم خیلی طولانی نیست و نه صفحه است و خلاصه اش هم قابل فهم میشه هم یک مقداری خنده‌دار و طنز هستش و خب من طنز بیشتر دوست دارم. البته چون داستانش به صورت نظم هست و من می‌خوام به صورت نثر بنویسم امیدوارم مرحوم مهدی آذر یزدی توی گور نلرزن!
گربه‌ای به اسم "پیشی" بچه‌ای به نام نازی داشت. پیشی تمام روز مشغول شکار موش و نازی مشغول بازی بود. پیشی یک روز موش چاق و چله‌ای دید دم در خانه و شکارش کرد و به نازی داد تا برای ناهار بخورد، نازی موش را خورد و با خوشحالی گفت: "به به چه غذای خوشمزه‌ای بعد از این من فقط موش می‌خورم موش غذای محبوب من شد و بقیه غذاها از چشمم افتادند!"
بعد از این موضوع تا دو روز لب به شیر نزد و تمام روز و شب به موش قکر می‌کرد. پیشی براش نان و پنیر هم آورد اما آنقدر نازی نان و پنیر را هم نخورد که نان‌ها خشک و غیرقابل خوردن شدند. نازی روز سوم ناراحت و غمگین نشسته بود و فکر می‌کرد چرا دیگر موشی نیست؟! چرا موش قحط شد؟ توی همین افکار بود که به یکباره صدای ریزی شنید و به سمت صدا برگشت و موشی را دید؛ تا موش را دید ذوق زده شد و گفت:‌ "موش! زود بیا تا من تو را بخورم!" موش ترسید و پا به فرار گذاشت و در حین فرار گفت: چه گربه بی‌ادبی! گربه به این بی‌ادبی عجیب است گربه تا این حد ‌بی‌ادب ندیده بودم!
بعد از فرار موش نازی ناراحت و عصبانی شد و شروع کرد داد و فریاد و میو میو کردن. شب که مادرش به خانه برگشت برای مادرش تعریف کرد چه اتفاقی افتاده است و مادرش بعد از شنیدن ماجرا با خنده گفت:‌ "مادر فدای تو شود، تو هنوز راه و رسم کار را بلد نیستی به من گوش کن تا بهت یاد بدهم. کار دنیا با عقل و تدبیر پیش میرود و کار گربه با حیله و نیرنگ. اگر تو بدون فکر و حیله بخواهی پیش بروی هیچ وقت موفق نمی‌شوی. ما موش را با حرف خوب و حیله می‌گیریم. اول باید مقدمه چینی بکنی مثل آتش درست کردن که اول کاغذ و پوشال آتش می‌گیرد و بعد چوب شروع به سوختن می‌کند. اگر کسی بخواهد موش بگیرد باید با ادب شروع به صحبت کند تا بتواند با حرف‌هایش دل موش را نرم کرده و بعد شکارش کند. برای اینکه بتوانی به مقصود برسی و خوشحال باشی باید اول خوش‌زبان باشی مایه خوش‌دلی خوش‌زبانی است وقتی بد حرف بزنی نتیجه خوبی نخواهی گرفت حتی مار را با حرف خوش و زبان خوش شکار می‌کنند موش ترسو که معلوم است با حرف بد می‌ترسد و فرار می‌کند. وقتی تو گفتی:‌ "بیا تا من تو را بخورم" موش از تو دلخور شده و بهت بد و بیراه گفته و پا به فرار گذاشته است خب بیچاره ترسیده و حق دارد بعد از این سعی کن موش را با حرف بد نترسانی اولین دقایق مهم است این که چطور پیش بروی و صحبت کنی اصل کار است باید با حیله پیش بروی موش‌ها خودپسند و خودخواه هستند تو هم باید اندکی با متانت و سنگین رفتار کنی. موش‌ها گردو و قند دوست دارند پس در صحبت شیرین سخن و چرب زبان باش."
نازی خندید و با خوشحالی گفت:‌ "آخ جان خوب یاد گرفتم تو اولش را گفتی و من تا آخر فهمیدم بعد از این می‌دانم باید چه کار کنم بلد نبودم اما الان خوب یاد گرفتم فدایت بشوم که خوب به من درس دادی" مادرش گفت: "آفرین اما زندگی راه و روش‌های بسیار دارد." سپس چند تا از تجربه هایش را در اختیار نازی قرار داد تا از آن‌ها استفاده کند.
صبح فردا نازی سر راه موش نشست تا موش را دید با صدایی آرام و مهربان به او سلام کرد. موش پرسید:‌ "تو که هستی؟" نازی گفت: "من کنیز تو هستم، عاشق و شیدا و مخلص و چاکر تو هستم از تماشای راه رفتن تو هوش از سرم می‌پرد و اگر مزاحمت شدم تو مرا ببخش چون من نتوانستم ساکت بمانم و عرض ادب نکنم.من در دنیا هیچ‌کس را مانند شما موش‌ها ظریف و دوست داشتنی و مهربان و شریف و شجاع ندیده‌ام "موش با خنده تشکر کرد و گفت:‌ "من شما را به جا نیاوردم" نازی با خنده گفت:‌ "من فکر نمی‌کردم من را نشناسی، من آنی هستم که شبانه روز تشنه محبت توست دل من مانند دل موش‌ها نازک و راه و رسمم مهربانی است، دشمن گربه‌ها هستم! که بد رفتار و زشت کردارند اما وقتی موش می‌بینم دوست دارم با او صحبت کنم من داشتم از درد می‌میردم که تو آمدی و از دیدنت شاد و زنده شدم اگر کار واجبی داری مزاحمت نشوم" موش گفت: "از چه رنج می‌بردی بلا دور باشد ان‌شاءالله" نازی گفت:‌"دمم به شدت درد می‌کند" موش دلش سوخت و رفت تا نگاهی به دم نازی بکند که نازی جستی زد و موش را گرفت.
موش وقتی دید نازی قصد کشتن او را دارد فریاد زد و گفت : "آن حرف‌های خوب چه شد؟ چرا داری به من ظلم و ستم می‌کنی؟ به چه دلیلی داری با من دشمنی می‌کنی؟ عاشق و شیدا و مخلص و ارادتمند این بود؟" نازی گفت: "سخت نگیر تقصیر من نیست غریضه‌ام غالب شد و کار از کار گذشت تو خودت باید حواست را جمع می‌کردی و با دشمن جانت دوست نمی‌شدی! حالا بدان که همه آن حرف‌های زیبا برای گول زدن تو بود و بس"
حرف خوب از زبان کسی که دشمن جان است گاهی همراه با نیت بد همراه هست و خوشبخت آن کسی است که همیشه حواسش جمع باشد و خام حرف‌های زیبا نشود در دنیا حرف خوب زیاد زده می‌شود باید هشیار بود و حرف‌ها را سنجید تا گرفتار و پشیمان نشد.
۵ رای

جام جهانی چشم‌هایت

جام جهانی چشم‌هایت هم شد موضوع که از آن بنویسم؟

مگر در چشم‌هایت اثری از جوانمردی هست؟! فوتبال یک مسابقه جوانمردانه است!

اما امان از چشم‌های تو، چشم‌هایت قاتل جان‌اند... جان می‌گیرند...

کدام جام جهانی در چشم‌هایت برگزار شده؟

هیچ‌کدام... 

اما یقینا جنگ جهانی سوم در چشم‌های توست.

جنگی ناعادلانه بین چشم‌هایت و قلب و مغز ضعیف من...

اصلا چرا جام جهانی چشم‌هایت؟ مگر تنها چشمان غارتگر احساسات من هستند؟ 

پس مهربانی‌ات چه؟ خنده‌هایت؟ شیطنت‎هایت...

مگر فقط چشمانت در دل من غوغا کرده‌اند؟ 

تو تماما جنگ به راه انداخته‌ای با مردانگی‌هایت 

تا تصویر تو در قاب چشمان من است مگر می‌شود به کس دیگری فکر کرد؟ 

مگر هست کس دیگری که تماما خوبی باشد؟

هست کسی جز تو که همه چیزش دلربا باشد؟

تو در دل من جنگ به پا کرده‌ای با نگاهت، لبانت، صدایت، تیپت...

تو برنده جام جهانی که نه پیروز تمام جنگ‌هایی...

امان از چشم‌های ناجوانمردت...

۲ رای
درباره چوگویک
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

"مولانا"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان