نه کیلو آجیل

۰. دیدم خیلی وقته پست اینجوری ننوشتم بیام بنویسم.
۱. همه رو برق میگیره من رو شمع سوخته! این جمله مفید مختصر پست حذف شده است.
۲. من هر جلسه برای آز میکروب ترس دارم وحشت دارم از استرس کابوس می‌بینم فقط و فقط سر نمره! و در نهایت همیشه بالاترین نمره کلاس میشم! ولی این هفته واقعاً امیدی نداشتم و وقتی استاد گفت خیلی خوبه میخواستم بغلش کنم از ذوق وقتی بازم بالاترین نمره کلاس رو گرفتم قشنگ حس کردم ضربان قلبم تغییر کرد قبلش تقریباً از کار افتاده بود یهو اوج گرفت! 
۳. قبل آز میکروب به تارزان غیرتی میگم میترسم باکتریم کپک زده باشه یکی از دانشجوهای شیمی قیافه‌اش مخلوطی از تعجب و علامت سوال و پوکر شد خواستم بگم چیه خب باکتریم کپک بزنه صفر میشم بعد دیدم خب برای اونی که زیست نمیخونه کپک زدن باکتری چیز عجیبی میتونه باشه واقعاً‌
۴. اگر دختری رو حوالی پارک وی یا اتوبان مدرس دیدین که یک روسری قرمز و یک کاپشن و شلوار طوسی پوشیده و یک کوله پشتی خیلی بزرگ انداخته کولش و ترک موتور نشسته و داره یخ میزنه و عین یه جوجه خودشو جمع کرده اون یقیناً منم
۵. خدا رو شکر بابت حال خوب این روزهام
۱۲ رای

هشت کیلو آجیل

۰. قضاوت کردید نکردید که مورد خشم و غضب واقع میشید!
۱. ولدمورت پیام داد ناراحتم کرد با حرفاش نگرانم برای زنش میترسم که بخواد زنش رو خرد کنه آخه لعنتی چیز زیادی نگذشته از عقدت چرا میخوای خردش کنی از صمیم قلبم آرزومندم یا آدم شه یا قبل از شکستن دل زنش و کمر مادرش و از بین بردن باور تازه برادرش بمیره که حداقل عزیز بمیره و به بقیه هم صدمه کمتری بزنه... این دیگه نهایت آرزویی بود که میتونستم براش بکنم...
۲. بالاخره رفتم حکیمیه و در یک کلمه باید بگم مسخره فروشی باز کردن رفتیم می‌بینیم که به‌به چه مجهز چه کامل چه زیبا فقط کلاسای آزمایشگاه ما زیستی‌ها یک خط در میان آب و برق نداره! و کلاس عملی رو باید تئوری بگذرونیم حالا قراره نامه بنویسیم امضا جمع کنیم ببریم برای رئیس دانشکده که به نظر می‌رسید خیلی آدم خوبی باشه هم خودش هم منشیش
رئیس دانشکده رو برای این دیدم که میخواستم مجوز بگیرم ماشین رو تا دم پله ببرم اونم خیلی مهربون بود گفت تو که کارت بهزیستی داری مجوز لازم نداری فقط لطفا دم پله‌ها پارک نکن ولی میتونن بیارن بذارنت دم پله‌ها و برن و بیان دنبالت بعدم که آدم بسیار شوخی بود و کلی سر به سر من و تارزان غیرتی گذاشت و خلاصه مهربون بود و خیلی پدرانه رفتار کرد به تارزان غیرتی میگم کادر این ور چه خوبن همه خوش اخلاقن اون ور کادر به جز چند نفر همه اعصاب‌شون خرده
۳. برای هوگویک با ذوق میگم میخنده میگه دیدی تپلا دوست داشتنی‌تر هستن از خنده مردم که از هر فرصتی استفاده میکنه بگه تپل بودن خوبه و اینا بعد می‌خواد عاشقش نشم آخه لعنتی تو همه جوره جذابی مگه میشه نخواستت
۴. رفتم ارتوپدی آتل و کفشم رو بعد اصلاح گرفتم بعد کفش رو پوشیدم میگم آقا این چیه انگار قلوه سنگ زیر پامه که میگه عادت میکنی این برای اصلاح فشار کف پاته اینجوری دیگه نباید انگشتات زخمی شن و میدونی که به مرور پفش میخوابه خلاصه اینکه اگه بعد از چند روز هنوز عادی نشده بود یا درد داشتی بیا پفش رو کم کنم 
بعدشم که یک کفش طبی جدید سفارش دادم بسیار خوشگله. اصلا وقتی دکتر گفت دیگه زوری نیست ظاهر کفش اجازه دارم انتخاب کنم میخواستم ماچش کنم اما اسلام دست و پامو بسته بود ولی خب خیلی ذوق کردم و وقتی ذوقم کامل شد که ظاهر کفشا رو دیدم چون از بچگی مشکل داشتم باهاش 
۵. با این حال یکم اوضاع جهانم نا به سامانه و باید بگم محتاج دعای دوستامم
۵ رای

هفت کیلو آ‌جیل

۰. دانشگاه نیست که مهد کودکه باور کنید مهدکودکه
۱. امروز پدر جنتی همه رو شگفت زده کرد خلاصه این تا تهش همین قد منو تحویل بگیره میشه بیست شم
۲. هوا گرم بود دخترها نشسته بودیم توی راهرو چون خنک‌تر بود پسرهام توی یکی از کلاسا جمع شده بودن بعد یک جوانکی از بین ما رد شد رفت سرکلاس و تو نرفته برگشت یکی گفت استاده یکی دیگه گفت نه بابا این کجاش به استاد میخوره من دیدم زد زیر خنده شک کردم که نه واقعا استاده بهش گفتم شما استادی؟ با خنده گفت برید سرکلاس خلاصه رفتم به پسرها گفتم بیاید بابا استاد اومد. نشستیم اسمامون رو نوشتیم منم هی تو فکر بودم یکی از پسرها کجا غیب شد این که بیست و چهارمم اومده بود امروزم اومده بود چرا دود شد رفت هوا که خب بعدا فهمیدم رفته کمک ترم اولیا خلاصه اولش جوانک از خودش گفت و بی‌شوخی حین معرفی و گفتن چند و چون کارش هی خنده‌اش میگرفت خلاصه نیم ساعت اول هی خنده‌اش میگرفت و کم مونده بود بهش بگم خب حالا تو هم بعد یهو گفت من خطم بده بهش میگیم درشت بنویس میگه که گفتم که خطم بده و واقعا هم بد بود خلاصه که شروع کرد نوشتن یکسری از مطالب روی تخته بعد میخواست پاک کنه اول میپرسه بعد صبر نکرد جوابشو بدیم خودش گفت باشه هم که نمیتونید ازش چیزی بنویسید پاکش کرد منم که اساسا به ترک دیوارم میخندم داشتم میمردم از خنده بعدش مسئله گفت و رفت ته کلاس بعد خیلی بامزه و بچگانه گفت نه خطم بهتر شده من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم سرمو گذاشتم روی میز د بخند خلاصه که کلاس فانی بود با اینکه یکی از درس‌های بشدت نچسبه به قول یکی از بچه‌ها شاید داشت تلاش میکرد کلاسش خشک نباشه که ما خسته نشیم نیتش هر چی که بود ما رو خندوند امیدوارم فیوز نسوزونه مثل بعضی از اساتید
۳. کلاس بعدیم استادش شبیه یکی بود که نمیدونم چطوری میخوام توصیفش کنم ولی خب در نهایت واقع بینی گفت یکسری‌هاتون نیستن من باید باز جلسه بعد از اول درس بدم در نتیجه امروز وقت‌تون رو نمی‌گیرم برید خونه‌هاتون
۴. بعدش هم که یکی از فان‌ترین استادهایی که در دنیا وجود داره باهاش کلاس داشتم و شکر خدا اثبات شده ایشون ثبات اخلاقی داره و عشقه اصولا استادهای مرد سن بالا ثبات دارن یا همیشه عنقن یا همیشه خوبن در نتیجه میشه گفت احتمال میره شنبه‌های جذابی داشته باشم اما جمعه‌های پرکاری خواهم داشت چون پدر جنتی درس میپرسه امروزم جوانک گفت مشق میده 
۵. عصرش هم رفتم ارتوپدی دکتر گفت باید از کف پا تا رون آتل ببندی تا بفهمی دفعه بعدی یکسال و نیم دیر نیای! 
۶. التماس دعا...
۴ رای

شش کیلو آجیل

۰. می‌خواستم کانال بزنم روزانه‌هام اونجا باشه تمرینات نویسندگی توی وب ولی من آدمش نیستم یا باید توی دفترخاطرات بنویسم یا وبلاگ کانال به نظر من مسخره است مگه تو شرایط خاص
۱. از دیروز به دلایل مختلفی ناراحتم این وسط ناخواسته و به علت آلزایمر یکی ازم دلخور شد که چرا در فلان جا بهمان حرف رو زدم منم دفاعی نداشتم چون گیجی و آلزایمر توجیه بی‌خودیه ولی خیلی دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم بگم چون خوب نیستم و شوت زدم چون زندگی بیش از حد رو مخم رفته و کشش ندارم حتی دارم فکر می‌کنم یه مدتی غیب شم...
۲. هر روز که بیدار میشم میگم امروز دیگه حنا بذارم و باز شب میشه و به علت ترس از نتیجه این کار رو نکردم.
۳. عروس داماد محترم دبه کردند و می‌‌خواستن بهشون اندازه یک ششم پول پیش و اجاره تخفیف بدیم و در نتیجه معامله‌مون نشد...
۴. طبقه‌ای که ما هستیم یک واحد رو یک پدر و پسر اجاره کردن و بسیار صبورن در برابر سروصدای ما مثلاً شب تولد من ما تا دو آهنگ گذاشته بودیم و زدیم و رقصیدیم ولی در جواب این که ازشون عذرخواهی کردیم گفتن خواهش میکنیم سر و صداهای شما نشان از جریان داشتن زندگیه! 
۴/۱. من خواب بینهایت سنگینی دارم دیشبم بعد کلی تلاش خوابم برد و صبح دیدم خانواده میگن باید با مدیر ساختمان حرف بزنیم دیشب همسایه‌های طبقه سومی پدر ما رو درآوردن انقدر روی پشت بوم سروصدا کردند حتی آقای همسایه دیگه کفری شده بود بد و بیراه می‌گفت! ببین چی بودن که این بندگان خدا هم معترض شدن و تو چقدر خوابت سنگینه که نفهمیدی! 
۵. در طی همین یکی دو روز گذشته در کانال یکی عکس انجیر دیدم و دلم خواست ولی به کسی نگفتم امروز بابام از بیرون اومد با انجیر آمد این حجم از اجابت اگه تو مسائل مهمتر وجود داشت من الان شادترین آدم دنیا بودم با کلی موفقیت ولی حیف خدا فقط هوای شکم منو داره دیگه با روحم کاری نداره!
۶. این که توقع دارم اونی که دوستش دارم حداقل یکدهم ایکس که یه پسربچه غریبه است حداقل به نسبت کسی که سه سال از عمرم براش رفته غریبه است باهام مهربون باشه و حواسش به حال دلم باشه فکر کنم توقع بی‌جایی باشه چون ایکس منو نمیشناسه نمیدونه ارزش نگرانی ندارم اما محبوبم میدونه...! حس می‌کنم تابلو باشه ایکس کیه ولی شما به روم نیارید!
۵ رای

پنج کیلو آجیل

۱. چند هفته پیش دوستی شرح احوال یک بنده خدایی را گفت و خواست باهاش دوست بشم گذشت و دیگه داشتم به نقطه‌ای می‌رسیدم که بگم دیر است که دلدار پیامی نفرستاد که فرستاد بالاخره. من همیشه سعی می‌کنم فرض بگیرم همه خوب و صادق هستند مگه خلافش ثابت بشه حالا چند روزی از دوستی با این شخص نگذشته به صداقتش شک کردم البته معتقدم دروغ نمیگه اما برخلاف ادعاش دنبال ترحم هست و داره مبالغه میکنه درباره وضع موجود زندگیش و یا اگه مبالغه نکنه میتونم بگم بی‌عاطفه‌ هم نه ولی بی‌فکرتر از مادر من هم هست!
۲. هر وقت قرمز می‌پوشم یعنی دلتنگم یک جور اعتراض به وضع موجود بی صدا هم هست و این روزها همه لباس‌های قرمزم پوشیده شدن و باید شسته شن و گرنه باید برم سراغ رنگ‌هایی که به دلم نیست!
۳. باز زهرماری خورده بود انقدری که کل محیطی که توش بودیم بوی زهرماری می‌داد و من داشتم به قطع نخاع شدنش فکر میکردم! بشدت نگران روزی هستم که فیوزهام اتصالی کنه از حالت فکر به عمل برسونم!
۴. خبر خوب اینکه یکی از خرمگس‌های بزرگ زندگیم به زودی میره و قرار هست به جاش یک زوج تازه عروس داماد بیان یعنی مهر ماه واحد بغلی رو تحویل میگیرن و آبان عروسی می‌کنن در این حد تازه و نو هستن و می‌خوام به فال نیک بگیرم.
۵. این روزها بیشتر به این حرف میرسم فقط هدف... هیچی مهم نیست چون هیچ شرایطی پایدار نیست هیچ آدمی هم همیشگی نیست اصلاْ دنیا محل گذره!
۶. فردا مادرم میره دیروز حسش نبود با اینکه بیدار شده بودم حاضر شده بودم اسنپ هم گرفته بودم برم دیدنش نرفتم! زنگ زدم گفتم نمیام ببخشید! یکی شنید گفت وقتی با مادرت اینجوری میکنی من چه توقعی دارم؟
۷. خوابم میاد چرا شب نمیشه؟
۷ رای

چهار کیلو آجیل

۱. پریشب به رفیق جان گفتم من فردا شب باید زود بخوابم ولی دیدم اااع فردا شده و امشب باید زود بخوابم!
۲. امشب شد داشتم با عمه سریال چرت و پرت میدیدم برای آزادی فکر که یهو دیدم اوووه موبایلم براش آپدیت اومده و میتونم که آندروید عشق جان رو ارتقا بدم ولی خب میدونین همچنان معتقد بودم شب باید زود بخوابم اما میدونید نشد دلم نیومد بخوابم بدون آپدیت آندروید عشق جان بخوابم برای همین تا حدود دو بیدار بودم
۳. شش صبح یه چشمی بیدار شدم و الهی العفو گویان کیفی رو که از شب قبل آماده کرده بودم و کادوی تولد دال جانم بود با بطری آبم برداشتم و کفش‌‌های شانسم رو پوشیدم! سوار ماشین شدم و رسانیده شدم به انستیتو پاستور
۴. به نگهبان میگم مدرسه تابستانی اینجاست؟ متعجب نگاهم کرد سایت رو نشونش دادم گفت نمیدونم بذار بپرسم از نگهبانی که تو اتاقک بود پرسید گفت بله بدون اینکه چیزی بگم رفتم (این موضوع در خانواده ما ارثیه!) به رساننده گفتم همینجاست برو رفت منم برگشتم همونجا و موندم از کجا میرن تو که دیدم اااع اونجاست خلاصه رفتم تو و اسممو پرسید منم محل دقیق برگزاری کلاس رو پرسیدم و امضا کردم و رفتم که برم سر کلاس
۵. سالن رازی سالن رازی کو سالن رازی! تابلویی نیست که! یه آقای نگهبانی اونجا بود گفتم ببخشید آقا سالن رازی کجاست گفت اونجاست رفتم جلو دیدم نوشته مدرس! گفتم شاید سالن رازی تو ساختمان مدرس باشه داشتم میرفتم چندتا آقای کت شلواری با تعجب داشتن نگاهم میکردن با شک پرسیدم سالن رازی اینجاست؟ گفتن از اون کت شلواریای اون سمت بپرس مال اینجان
۶. در نهایت هدایت شدم به قسمت آنفولانزا یه شیب بود که منتهی میشد به یه دخمه ترسناک تو فکر بودم آماده باشم فرار کنم اگه خواستن خفتم کنن در این حد خوف و عجیب! دستم رو دراز کردم دستگیره در رو بگیرم که در رو یکی از اون ور باز کرد ترسیدم پریدم عقب گفتم ببخشید کلاس تابستانی اینجاست؟ خندید گفت نه سالن رازیه با من بیا
۷. رسیدم سالن رازی بالاخره همون آقایی که مسیر رو نشون داد پذیرشم کرد و به آقا کت شلواریام گفت بچه‌ها رو آواره نکن کلاس تابستانی اینجاست سالن مدرس رو دانشگاه تهرانیا گرفتن
۸. اتفاقی یکی از هم دانشگاهی‌هام اونجا بود و من نمیشناختمش کلی آشنایی داد تهشم نشناختمش
۹. کلاس خوبی بود کلی خندیدیم تهش هم یه دوست جدید باحال پیدا کردم
۱۰. انقد اسنپ نگرفتم نمیدونستم نرم افزارش روی موبایلم نیست به سختی نصبش کردم و زدم اسنپ بیاد ولی نیومد زدم اسنپ بیاد و اومد اما دیر اومد زنگ زد گفت بنزین ندارم میرم بنزین بزنم اگه اشکالی نداره و خب گفتم اشکالی نداره بعد دیگه رفتم تو سایه وایستادم تا بیاد که سبب خیرم شد یه پیرزنی گفت بیا اینو برای من بنویس میخوام بدم آخوند مسجد دیگه متنو نوشتم فعل تهش مونده بود که اسنپ رسید و چقدر با شخصیت بود ۵ ستاره براش کم بود انصافا هم اخلاقش عالی بود هم دست فرمونش هم پول خرد داشتن و ادبش
۱۱. الانم مهمون داریم من کلافه و عصبی و خسته چپیدم تو اتاق مطالعه و میخوام بعد از این پستم ولو شم با موبایلم بازی کنم و امیدوار باشم خوابم ببره
۸ رای

سه کیلو آجیل

۰. ذوق‌ مرگ‌ ترینم قالب جان چه خوشگل و اگوری پگوری شده شما که ندارید از این قالب اگوری پگوری‌ها و سوز به دل‌تون و بازم مرسی از چارلی فقط این تیکه قالب!
بسیار بسیار ذوق کردم بابتش 
۱. دیشب در حمام منتظر گذر زمان و گذر ۲۰ دقیقه بودیم که تلفنم ویبره رفت و دیدم لعنت از کسی پیغام دارم که نباید! یعنی نباید که نمیدونم ولی خب عقل و منطق من میگه نباید پیام بده و من نباید جواب بدم ولی خب پیام داد و جواب دادم ولی خب بلاک چیز خوب و دوست داشتنی هست وقتی با یک بیشعور طرفی
۲. چند وقت پیش سرچ کردم دوستت دارم ۳۹ بار گفته بودیم دوستت دارم از این ۳۹ تا ۳۷ تا تو پیام‌های من بود از این ۳۷ تا یکیش گفته بودم خدا میگه دوستت دارم توبه هم شکستی باز برگرد ۷ بار گفته بودم که میم.حا (میم.حای بلاگر نه!) هی میگه دوستت دارم و میخوام بکشمش نمیفهمه بهش مطلقا حسی ندارم و با این حجم از کنه بودن دارم ازش متنفرم میشم بقیه‌اش دوستت دارم گفتن‌های من بود به شخص رفیق جان حالا چرا سرچ کردم؟ چون میخواستم بهش نشان بدم گفتم دوستت دارم و گفته مرسی ولی پیدا نشد در نتیجه دوست دارم سرچ کردم و نتیجه اش ۱۷۲ تا بود که بیخیال اثبات تشکر در برابر دوستت دارم گفتنم شدم!
۳. میخوام برای تولد یکی از دوستان بلاگر بلاگفایی که امکانش نیست باهاش دیدار داشته باشم سورپرایز داشته باشم خوشحالش کنم اما متاسفانه نزدیک به دو سال هست ازش خبر چندانی ندارم یکسال اخیر که کلا بی خبر بودم میترسم از آهنگایی که میدونم دوست داشت استفاده کنم و بهم بریزه چون گذر زمان چیز بد و لعنتی‌ای هست برای ما خل و چل‌های احساساتی بدترم هست خیلی بدتر
۴. از افتخاراتم در زندگی میتونه عصبانی کردن خونسردترین آدم‌ها باشه! ولی چیز بدیه آدمای خونسرد وقتی عصبی میشن ترسناک‌ترین موجودات روی کره زمین میشن...
۵. کاش میفهمید ذوقی ندارم بابت حرفاش و خفه میشد...ولی متاسفانه بلد نیست دهن گشادشو ببنده! ایضا کاش یک روز برسه آدما بفهمن قرار نیست همیشه ذوق کنی وقتی مکررا تر میزنن به ذوقت...
۱۱ رای

دو کیلو آجیل

۰. هدرم چقدر خوشگل شده شما که ندارید سوز به دل‌ همگی!... بیاین بگین سوز به دل شدین! ولی بی‌شوخی دیدم هدرم یک جوری شده انگار معذب باشه توی دلم سرپا باشه هی میگم بشین بابا میگفت نه عجله دارم باید برم فقط اومدم یک چیزی بگم و برم خلاصه که گفتم باشه نشین و شروع کردم به تلاش برای ساخت یک هدر که خب نتیجه‌اش شد یک چیز افتضاح و بی‌سلیقه که یک بنده خدایی فقط نبینمش به جای گفتن عیباش هی میگفت خوبه! خلاصه چارلی گفت این بده اون بده و تهش خیلی غیرمستقیم گفت سلیقه‌ام نداری متاسفانه و خب اینجوری شد که گفتم خب اگه حال داری تو بساز! و این شما و این هدر گوگولی چارلی ساز وبلاگ من؛ تازه سوز به دل بشید بازم چون دو تا هدر هم درست کرده برام یکی هم واسه وقتی که حال دلم واقعا خوب بود درست کرده رنگی رنگی و خوشگل که حالا به وقتش رونمایی می‌کنم خلاصه که با تشکر از چارلی و جا داره بگم بچه‌ها این چارلیه چارلی پسر خوبیه خسیس نیست برای دوستای مجازیش هم وقت میذاره مثل چارلی باشید نه مثل... اسم نمیبرم ولی تو تلگرام بهش گفتم قهرم! قهرم آقا قهر! 
۱. دیروز این لینک کسب و کار اینترنتی گذاشتم و نگفتم مال خودم نیست چون تا میگی مال خودم نیست ملت بهش گارد پیدا میکنند که اگه خوبه اول خودت برو از دوستت خرید کن و خب من حوصله بحث ندارم و البته باید بگم خیلی قبل از اعلامش توی وبلاگ خودم خرید کردم ازش وقتی که بابام می‌خواست سایت بزنه و در جریان نبودم امین کی هست و چی بلده ازش خریدیم چون آموزش‌های مربوط به سایت و سئو داشت.
۲. دیشب یکی حرفی زد نود درصد غم و غصه من از بین رفت. من خیلی دوست داشتم و دارم مشهد زندگی کنم فقط بخاطر امام رضا بعد دیگه نشد و الانم عمرا بابام موافقت کنه بریم مشهد و حتی اونی که دوستش دارم با مشهد مخالفت شدید داره چون از گذشته من خبر داره و جا داره بگم تف تو گذشته بنده! حالا که مشهد نمیشه به قم هم راضیم در این حد بچه قانعی هستم و بین خواهر و برادر فرقی قائل نمیشم اصلا از من یاد بگیرید اما خب شرایطش نیست حتی دیروزم ماشین کالوس۱ یاری نکرد نشد برم قم و خیلی هم دلم میخواست ولی خب اینکه فهمیدم خودم نرفتم ولی کسی برام خیلی هم ویژه دعا کرده ذوق مرگ شدم.
۳. دیشب شش ساعت توی گروه دورهمی دارم اسم انیمیشن از بچه‌ها میپرسم آخر سر میگم رفتم گیم بازی کنیم با بابام! جا داره از رعنا، حریر و رستاک تقدیر کنم که هنوز زنده ام.
۴. به دال زنگ زدم داریم حرف میزنیم بعد با تعجب میگه چه خوبیسه اخلاق! بپیسه۲ بودی تا دیروز! میگم اثر کاچی پدرپز پر زعفرانه میگه خدا خیرش بده و خب خبر نداره پدرم از هر انگشتش ده تا هنر میریزه و امروزم برام حریره بادام درست کرده به یاد بچگی‌هام و البته تجویز دکتر علفی که گفته برای آرامش اعصاب خوبه!

۱. پدرم یک دوست ارمنی داشتن که فامیلی‌شون گالستیان بوده ولی مامور ثبت احوال بی‌سواد نوشته بوده کالوس و تیکه کلام بابای دوست بابام هم احمق کله پوک نادان نفهم بوده که همگی معنی کالوس هستن من از بچگی از این کلمه خوشم اومده و زیاد به کار میبرم.
۲. بپیسه در گویش مازندرانی یعنی پوسیده ولی دوست من یک معنی زشتی براش تفسیر کرده که از گفتنش معذورم.
۱۲ رای

یک کیلو آجیل

۰. صرفا جهت شادی یک نفر که از این پست‌های از هر جا سخنی خوشش میاد.
۱. دو روز پیش دیدم از اینستاگرام برام یک اعلان اومده با این مضمون که فلانی شما را دنبال کرد بعد اسمی که نوشته بود برام آشنا میزد ولی شک داشتم خودش باشه رفتم توی صفحه‌اش دیدم عکسی از خودش نیست اما یقینا بلاگر بوده یا هست چون از جانب یکی از رادیویی‌های عشق (به عقیده من خوش صداترین رادیوبلاگی) پیدام کرده البته ممکنم هست جور دیگه باشه ولی خب این یک نفر دوست مشترک محسوب میشه و نوشته بود فلانی هم دنبالش کرده دیگه چون فرد مورد نظر منم بلاگر بود ترسان لرزان بهش پیام دادم که سلام ببخشید شما نویسنده این وب هستین؟ و لینک وب هم گذاشتم زیرش بعد دید پیام دادم ولی جوابی نداد منم گفتم لابد نیست دیروز بعد یک روز سکوت گفت بله. اون لحظه بهم هر خبر دیگه‌ای می‌دادن انقدر خوشحال نمی‌شدم خلاصه که کاری به کارش هم ندارم همین که از حالت یک فرد غیب شده پیدا شد خوشحالم چون این شخص برای من یادآور چیزهای خوبی بوده و هست حتی یک پوشه دارم چیزهایی که از وبلاگش دانلود کردم که خب همگی آهنگ هستن بگذریم که آلزایمر داره یادش نبود درست مثل دو سال پیش باز دو سال پیش جوان‌تر بود یادش اومد ولی این بار نه! اما خوشحالم که میشه گاهی جویای احوالش بشم. خودش یادش نیست من که یادم هست چقدر حرصش دادم چقدر خوب بود.
۲. بهش میگم رفتی پیش خانواده‌ات هر چی گفتن سکوت کن باز عذاب وجدان نگیری بیا به خودم بد و بیراه بگو بهتره حالا قبول کرده تا ببینیم چی میشه
۳. بالاخره بعد از رایزنی‌های میم.دال که تو فلان و بیسار خوردی کله پاچه می‌خوری بعد میگی سیرابی بدمزه است و زشت و فلان و نمی‌خوری بخور بابا خوشمزه است دل به دریا زده ابتدا کمی از آب سیرابی و سپس از سیرابی و شیردان و هزارلا و رگ تست کردم دیدم نه بدم نیست خیلی فقط نگاری بود انگار یافت نشد و دقیقا سری قبلی گفتن خوشمزه‌ترین جای سیرابی نگاری هست ولی انصافا انگار پتوی گلبافت گذاشتم دهنم غیرقابل خوردن بود ولی خب میشه گفت الان دیگه غذایی نیست که نخورم.
۴. پیام داده گریه زاری شیون که من دوستت داشتم و دارم و تو هیچ وقت به من اهمیت ندادی اصلا ندیدی هستم انگار نامرئی باشم برات و چه و چه! دوست دارم از دستش از بالکن بپرم پایین!
۵. پ.الف پیام داده که یک مقاله هستش برام ویراستاری کن! به چه کسی گفت واقعا! من ادبیات تو کلاس خفن بودم درست استاد ادبیات خیلی تحویلم گرفتن درست ولی ویراستاری مقاله علمی؟ خلاصه با استرس قبول کردم و بعد دیدم نوشتی منی رامیرز بعد من یک رامیرز می‌شناسم که ورزشکار و مشهور هستش اونم اسمش منی نیست سرچ کردم منی رامیرز به چه چیزهای وحشتناکی رسیدم به دوستم میگم رفرنس مقاله چیه؟ دیدم اسم بدبخت مانی رامیرز بوده نوشته منی! دیگه کلی خندیدیم بعد خوابیدم و خواب دیدم این آقای رامیرز با چوب بیسبال دنبالم کرده! میگه به اسم من می‌خندی؟ اصلا اعصاب نداشت تو خوابم! 
۱۷ رای
درباره چوگویک
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

"مولانا"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان