این بابایی فدات!

خیلی قدیم‌ها که هنوز نوکیا مدل گوشتکوب کاربرد داشت و من هم یکی داشتم و با ا.م دوست بودم عید قربان یک پیامک داد به این صورت که با @ ببعی کشیده بود و نوشته بود In babaE fadat من خوندم این بابایی فدات و با تعجب گفتم دیووونه من به بابابزرگم میگم بابایی یعنی چی بی ادب؟ که فهمیدم بله ببعی بوده نه بابایی!
حالا تکنولوژی پیشرفت کرده ملت توی تلگرام لعنت الله عکس میدن

۶ رای

برای پدران آینده

من فاز یکسری از پدر و دخترها رو نمیفهمم واقعا نمیفهمم. من نمیفهمم چرا یه دختر وقتی کار اشتباهی نکرده ولی با این حال یکسری مریض مزاحمش شدن کتکش زدن از پدرش مخفی میکنه و خوشحاله که نیست بفهمه و دعواش کنه! یا نمیفهمم چرا یه دختر باید فکر کنه صرف اینکه یه اشتباهی کرده زندگیش تموم شده است و باباش بفهمه میکشتش! 
لطفا شماهایی که تازه پدر شدین یا هنوز پدر نشدین با دخترهاتون دوست باشید جوری باشید که بدونن شما به هر حال بزرگترین حامی زندگی‌شون هستید حتی اگه بزرگترین حماقت‌ها رو بکنن...
این مدت از چندتا از دخترها حرفایی شنیدم که بیشتر از قبل مطمئن شدم بابای من با همه عیب‌هاش چقدر خوبه حداقل حداقلش اینه که رفیقه البته یکم رفیق ناباب محسوب میشه خودش! اینجوریم نباشید دخترهای خبیث تحویل اجتماع ندین!
۵ رای

پایان ایام خوش ...

دیروز و امروز آخرین کلاس‌های من توی انستیتوپاستور بودن با حضور یک عروس نمونه که مادر شوهرش زنگ زده بهش برگشته میگه ببخشید شما؟! همه چیز از اونجایی شروع شد که دیروز این عروس نمونه این دسته گلش رو تعریف کرد و بعدتر موقع استراحت حرف رسید به اینکه من چای میخورم من توی کافی شاپم چای میخورم معمولاً و عروس نمونه داشت من رو مسخره میکرد بابت این موضوع همون موقع هم پودر کافی میکس رو میخواست بریزه توی لیوانش ولی خیلی شیک ریخت رو میز! من بهش خندیدم گفتم ببین مسخره کردی ضایع شدی!‌ و دیگه شروع شد...
اولش میخواستم ریز به ریز شوخی‌هامون رو بنویسم ولی الان که فکرشو میکنم قشنگ‌تره تو سینه خودمون و برای خودمون محفوظ بمونه ولی میتونم بگم من خواهرم رو پیدا کردم و دلم گرفته از اینکه ازش جدا شدم البته مفصل خداحافظی نکردم باهاش چون امیدوارم بتونم خیلی زود ببینمش
فقط برای یادآوری خاطرات خودمون باید بگم تو دنیای وارونه‌ای هستیم که پیرمردهای به ظاهر کارمندش شاخن، سخاوتی‌ها خسیسن! جدی‌ها بویی از جدیت نبردن! بعلاوه کلید، رژیم، پنه، موهیتو، گاو، شیر، آستین‌های گرسنه، گرما خوردم! پت و مت، خوشحال و شاد و خندانیم، دیوانه‌های خانمان برانداز و تمــــــــــــام!
۶ رای

پنج کیلو آجیل

۱. چند هفته پیش دوستی شرح احوال یک بنده خدایی را گفت و خواست باهاش دوست بشم گذشت و دیگه داشتم به نقطه‌ای می‌رسیدم که بگم دیر است که دلدار پیامی نفرستاد که فرستاد بالاخره. من همیشه سعی می‌کنم فرض بگیرم همه خوب و صادق هستند مگه خلافش ثابت بشه حالا چند روزی از دوستی با این شخص نگذشته به صداقتش شک کردم البته معتقدم دروغ نمیگه اما برخلاف ادعاش دنبال ترحم هست و داره مبالغه میکنه درباره وضع موجود زندگیش و یا اگه مبالغه نکنه میتونم بگم بی‌عاطفه‌ هم نه ولی بی‌فکرتر از مادر من هم هست!
۲. هر وقت قرمز می‌پوشم یعنی دلتنگم یک جور اعتراض به وضع موجود بی صدا هم هست و این روزها همه لباس‌های قرمزم پوشیده شدن و باید شسته شن و گرنه باید برم سراغ رنگ‌هایی که به دلم نیست!
۳. باز زهرماری خورده بود انقدری که کل محیطی که توش بودیم بوی زهرماری می‌داد و من داشتم به قطع نخاع شدنش فکر میکردم! بشدت نگران روزی هستم که فیوزهام اتصالی کنه از حالت فکر به عمل برسونم!
۴. خبر خوب اینکه یکی از خرمگس‌های بزرگ زندگیم به زودی میره و قرار هست به جاش یک زوج تازه عروس داماد بیان یعنی مهر ماه واحد بغلی رو تحویل میگیرن و آبان عروسی می‌کنن در این حد تازه و نو هستن و می‌خوام به فال نیک بگیرم.
۵. این روزها بیشتر به این حرف میرسم فقط هدف... هیچی مهم نیست چون هیچ شرایطی پایدار نیست هیچ آدمی هم همیشگی نیست اصلاْ دنیا محل گذره!
۶. فردا مادرم میره دیروز حسش نبود با اینکه بیدار شده بودم حاضر شده بودم اسنپ هم گرفته بودم برم دیدنش نرفتم! زنگ زدم گفتم نمیام ببخشید! یکی شنید گفت وقتی با مادرت اینجوری میکنی من چه توقعی دارم؟
۷. خوابم میاد چرا شب نمیشه؟
۷ رای

از قرار وبلاگی تا ادرار خرگوش! (این پست حاوی توصیفات دلخراش می‌باشد!)

۰. یک بار کامل نوشتم داشتم کلید واژه وارد میکردم ارسالش کنم که کامپیوتر ابله هنگ کرد کلا پرید ولی من پرروتر از این حرفام مینویسم بازم!

توی خرداد ماه بود که فاطمه جان گفت انستیتو پاستور کلاس تابستانی گذاشته و چند تا از کلاس‌ها ثبت نام کردم یکی از این کلاس‌ها کار با حیوانات آزمایشگاهی بود که خب نصف کلاس تئوری بود و نصف کلاس عملی. 

با اینکه هجدهم هم کلاس داشتم و با گوش کردن به حرف پدرم کلی معطل شده بودم باز وقتی گفت اگه هفت نری دیرت میشه چون هر پنج دقیقه که دیر راه بیفتی بخاطر ترافیک نیم ساعت دیر میرسی هفت راه افتادم رفتم سمت انستیتو پاستور اولش که نشستم توی اسنپ ازم پرسید مسیر رو بلدین گفتم نه بعد یادم افتاد ااا چرا بلدم خیلی هم سر راسته آدرس دادم و بازم یکساعت زودتر رسیدم البته در اصل نیم ساعت چون پذیرش از هشت شروع میشه و بعدم یه وقت پیدا کردن کلاس طول میکشه ترجیح میدم وقت داشته باشم خودمم.

چون پنجشنبه هم رفته بودم این بار میدونستم که باید چیکار کنم رفتم برگه حضورم رو امضا کردم و رفتم داخل و مستقیم رفتم تالار مدرس اما چون زود رسیده بودم هیچکس نبود جز یک آقایی که داشت چای میخورد و خب با خودم فکر نکردم چون زود اومدم کسی نیست و یکم نگران شدم و از آقایی که معلوم بود مسئول پذیرش نیست پرسیدم ببخشید باز اینجا برنامه است و جای پذیرش مدرسه تابستانی عوض شده؟ که جواب شنیدم چی هست اصلا؟ 

گفتم وقت که دارم برم تالار رازی اون سری هم اونجا بیشتر میدونستن رفتم تالار رازی یه آقایی اونجا بود که گفت چون برای کارگاه حیوانات اومدی ممکنه تو خود بخش آنفولانزا پذیرش شی بخاطر کار عملی شایدم همون مدرس باشه و هنوز نیومده باشن اما به نظرم برو بپرس رفتم بخش آنفولانزا و اونجا گفتن نه همون مدرس پذیرش میکنه نیومدن هنوز منم رفتم برای خودم بقیه انستیتو رو گشتم تا نزدیکای هشت که برگشتم تالار مدرس ولی هنوز نیومده بودن دیگه نشستم و مشغول اینستاگرام شدم تا یک خانم تپل و بامزه اومد و شروع کرد پذیرش کردن و گفت کلاس تئوریم همین تالار مدرس تشکیل میشه 

خیالم که از پذیرش و کلاس راحت شد و یک دوستم پیدا کردم و ازش خواستم وقتی استاد اومد بهم خبر بده و رفتم دم در تالار مدرس منتظر فاطمه وایستادم که بیاد و برای اولین بار ببینمش یکم که گذشت اون آقایی که سری پیش پذیرش رو انجام داده بود اومد و در نهایت تعجب منو یادش بود و سلام کرد منم متعجب و شگفت زده سلام کردم و همچنان منتظر بودم که خانم مسئول پذیرش با لبخند گفت چرا نمیری سرکلاست؟ گفتم آخه منتظر دوستمم استادم که نیومده و دیدم اون آقایی که پنجشنبه پذیرش کرد میخنده تو دلم گفتم حتما به اینکه منتظر دوستمم میخنده میگه بزرگ نشده یا چی و نمیدونه که جریان چیه

گذشت فاطمه اومد و قند بود که تو دل من آب میشد از دیدنش و البته شوکه شدم چون خیلی کوچولوتر از تصورم بود انقدر صورتش بچگانه و معصوم بود که من اگه نمیدونستم دانشجو هست و جهشی نخونده میگفتم ۱۴ سالشم نشده در این حد کوچولو و بامزه چون دوست جدیدم خبر نداده بود که استاد اومد بعد از پذیرش فاطمه رفتیم تالار رازی تا اومدیم بشینیم دوستم میسکال انداخت و پیامک داد بدو اومد دیگه هول هولکی خداحافظی کردم و در زدم رفتم تو که دیدم اووووه همون آقایی که سلام کرد و پنجشنبه پذیرش کرد و من جلوش گفتم استادم که نیومده استاد کلاسمه تازه فهمیدم چرا خندید! 

ساعت اول درباره تاریخچه کار با حیوانات آزمایشگاهی حرف زدن و در مورد این که چرا قوانین اخلاقی نوشته شده و تاریخچه‌اش چی بوده و خب همین تاریخچه به نظرم جالبه بدونید. جریان از این قراره که در زمان‌های قدیم استادها حیوانات رو توی خیابون جلو چشم همه مردم تشریح میکردن و به شاگردهاشون درس میدادن بعد یکی از این اساتید زنی داشته که معتقد بوده کار همسرش غیر اخلاقیه و شروع کرده اعتراض و کم کم جمعیت معترضین زیاد میشه و از اونجاست که برای کار با حیوانات قوانین اخلاقی تدوین میشه و این گروه حمایت از حیوانات هم از همون زمان شکل میگیره. قوانین اخلاقی هم مربوط به زجر ندادن حیوانات میشه باید در صورتی که نیاز شد حیوان رو بکشیم به شکلی بکشیم که کمترین درد رو بکشه و اینکه باید با کمترین تعداد ممکن نتیجه گیری کنیم

توی این کلاس من جواب یکی از مهم‌ترین سوالات زندگیم رو هم گرفتم و ترس بدی که داشتم از بین رفت و انقدر خوشحال بودم که اگه اسلام دست و پامو نبسته بودم جا داشت استاد رو بغلش کنم بگم مرسی مرسی مرسی خصوصا که برام بعد کلاس وقت گذاشت و مقداری از تایم استراحتشم گرفتم موقع خروج از کلاسم بهم گفت تو دوستت کلاس دیگه داشت و اون همه منتظرش شدی؟ من اون لحظه فقط لبخند زدم و نمیدونستم چی بگم دلیلشو بگم یا نه ولی در نهایت سکوت کردم.

ساعت استراحت اول با دوستم نشستیم توی همون محوطه تالار مدرس و زنگ زدم فاطمه که ظاهرا سرکلاس بود و یکم بعد خودش اومد و یکم حرف زدیم و بهش گفتم وای همون آقایی که نشسته بود کنار خانم مسئول پذیرش استاد ما بود... دیگه داشتن همه میرفتن که من و فاطمه ام بلند شدیم قبل از رفتن به کلاس به استاد گفتم راستش جواب سوالتون رو نمیدونستم بدم یا نه ولی دلیلش این بود که ندیده بودمش این دوستمو ذوق داشتم چون یک دوست مجازی بود که فقط باهاش چت کرده بودم و اصلا مال شهر دیگه هم هست. این بار اون لبخند زد گفت جالبه 

رفتیم سرکلاس و دیدم یه آقای جوانی جای استاد نشسته و معرفیش کردن معلوم شد دانشجوی دکتری هستش و استاد نیست ولی بقیه کلاس تئوری با اونه. برامون از انواع حیوانات آزمایشگاهی و شرایط نگهداری و اینکه هر کدوم برای چی بهترن گفت و همچنین از حساسیت‌های عجیب‌شون.

مثلا گفت به بچه خرگوش تا وقتی شیرخواره است نباید دست بزنید مگه با دستکش چون اگه دست بزنید بوی دست شما رو میگیره و مادرش دیگه بهش شیر نمیده و حتی ممکنه بچه‌اش رو بخوره یا مثلا گفت سر و صدا همه حیوانات آزمایشگاهی رو اذیت میکنه همستر رو بیشتر و اگه صدای اضافه تو محیط باشه استرس میگیره و وقتی استرس میگیره تلاش میکنه از بچه اش محافظت کنه برای همین میذارتش توی کیسه دهانیش و خب اگه استرسش رفع نشه همچنان بچه رو نگه میداره تو دهنش و خیلی وقتا بچه اش خفه میشه در مورد نور هم همین واکنش رو میدن و باید تو جایی باشن که حالت گرگ و میش داره و گرنه استرس میگیرن

وقتی درس تموم شد و گروه‌های کلی موش و رت و همستر و خوکچه هندی رو معرفی کرد و بایدها و نبایدهای رفتاری باهاشون رو گفت یه استادی اومدن و از بیماری‌های مشترک بین انسان و حیوانات آزمایشگاهی گفتن که فکر کنم بهتر باشه هیچی ازش نگم چون کسی که قرار باشه با حیوانات آزمایشگاهی کار کنه یقینا مثل من یا کلاس میره یا تحقیق میکنه برای بقیه هم فقط میتونه ایجاد کابوس کنه و بعد تهش بیاد فحشم بده!

رفتیم ناهار و زنگ زدم به فاطمه که جواب نداد و حدس زدم چون استادشون دیرتر اومده کلا دیرتر میاد دیگه غذا گرفتیم نشستیم که فاطمه اومد و غذاشو گرفت و نشست کنار ما من و دوست جان جدید اعتقادی به باکلاس بازی و نی نداشتیم برنداشته بودیم دیدیم فاطمه نی آورده که باکلاس باشیم ولی ما در نهایت با همون قوطی خوردیم و بی‌کلاس موندیم! ولی خب فاطمه تا لحظه آخر روی با کلاس بودن تاکید داشت حتی وقتی من در وضعیتی بودم که میخواستم هم نمیتونستم باکلاس باشم! ناهار دوستم زودتر تموم شد رفت دنبال حیوان خانه بگرده.

ناهار ما هم که تموم شد فاطمه باهام اومد بریم دنبال حیوان خانه بگردیم از یکی دو نفر پرسیدیم نمیدونستن کجاست و فکر میکردیم نقشه هم غلطه چون جای رستوران رو اشتباه زده بود برای همین گفتیم بریم تالار مدرس شاید یکی باشه بپرسم توی تالار مدرس دو تا خانم بودن که احساس کردیم مال همونجان و پرسیدیم و آدرس دادن ولی دوست جان گفت نرید رفتم نبود! و قرار شد تا دو صبر کنیم! نزدیکای دو با فاطمه گفتیم بریم بگردیم رفتیم بیرون که همون خانمی که آدرس داده بود گفت پیداش کردین گفتیم نه و برد نشونمون داد و فاطمه رفت دنبال دوستم و بعدش جدا شدیم و اون رفت سرکلاسش

منم روپوشم رو روی مانتو پوشیدم که دیدم دارم میپزم به بچه‌ها گفتم شما کجا روپوش پوشیدین؟ گفتن همینجا! برای هم دیگه پرده گرفتیم عوض کردیم خلاصه کمک کردن منم مانتومو در آوردم و روپوشم رو پوشیدم و رفتیم پایین توی حیوان خانه و دو گروه یازده تایی شدیم و قرار شد درس‌های تئوری موش و خرگوش رو عملی یاد بگیریم

چندتا قفس موش آوردن که توی هر قفس دو تا موش بود به جز اونی که جلوی استاد بود که موش داشت ازش سرریز میشد! بعد گفتن هر دو نفر پشت یک قفس وایستید و هر کسی باید با یه موش کار کنه. اولین درس گروه ما مهار دو دستی موش بود که به مراتب سخت تر از مهار یک دستی بود برای من بعد از مهار کردن موش تزریق صفاقی رو یادمون دادن و خب بامزه ماجرا این بود که یک زن و شوهر که هر دو پزشک هم بودن توی گروه ما بودن و خانم دکتر میترسید از موش من که داشتم از خنده میفتادم زمین خصوصا اونجایی که بالاخره به ترسش تا حدی غلبه کرد و موش رو با دستش مهار کرد و از شوهرش خواست ازش عکس بگیره! ما خانم‌ها بزرگ بشو نیستیم!

تزریق صفاقی رو که تمرین کردیم تزریق زیر جلدی رو یاد دادن که خیلی راحت تر بود من هم گروهیم یک دختر شوخ و بامزه بود که میگفت من و تو عین نامادری با موش بیچاره داریم رفتار میکنیم چون یادمون رفت قبل تزریق صفاقی با پنبه الکل ضدعفونی کنیم شکمشو بعد تازه یادش رفته بود چک کنه که یک وقت آسپیره نشه یعنی یادش رفته بود پیستون سرنگ رو بکشه عقب ببینه داره کجا میزنه! بعدم موش‌ها یکم جنب و جوش‌شون کم شده بود میگفت فکر کنم زدیم ترکوندیم‌شون بعد تزریق زیر جلدی نیازی به تمیز کردن اون قسمت با پنبه الکل نداشت حواسش نبود میخواست پاکش کنه با خنده میگفت جبران تزریق قبلی! بعدش رفتیم سراغ خونگیری از دم و پا و چشم و قلب موش که این آخری رو اکثریت انجام ندادن چون موش میمرد بعدش ولی خب ما نامادری‌ها انجام دادیم.

البته خونگیری ناراحت کننده به نظر من خونگیری از چشم موش بود چون باید بهش آمپول بیهوشی میزدیم بعد که بیهوش میشد چشماش قلمبه میزد بیرون و راحت میشد از زیر چشمش با پیپت پاستور خون گرفت من خودم نگران بودم به علت ناشی بودن بزنم چشم بیچاره رو در بیارم خصوصا که نمیدونستم اجازه میدن از قلبش خون بگیریم و قراره تهش بمیره.

وقتی از قلب خون گرفتیم گفتن دیگه برید استراحت وقتی برگشتید برای هر دو گروه موش رو تشریح میکنیم بعد شما میرید سراغ خرگوش‌ها و اون گروه میان این سمت. رفتیم استراحت ولی خب از ساعتی که باید دیرتر بود و فاطمه سرکلاس بود و نشد ببینمش و بعد از خوردن هول هولکی چای و بیسکوئیت رفتیم حیوان خانه و استاد جان گفت سر کلاس تئوری گفتم موش چربی نداره زیر پوستش و برای همین راحت پوستش کنده میشه! و شکم موش رو گرفت و کشید و پوستش پاره شد و اینجا یک عده کثیری حالشون بد شد و حتی منم شوکه بودم بعد از تشریح موش رفتیم سراغ خرگوش

وقتی رفتیم سمت خرگوش‌ها باز دو گروه شدیم و یه استاد جوانی بود شبیه به صاد انقد شبیه به صاد بود که میخواستم بگم برو ادا نیا بعد که شروع کرد حرف زدن دیدم صاد نیست و انقدر شباهتش برام جالب بود حتی میخواستم بگم میشه از شما عکس بگیرم به صاد نشون بدم اما در نهایت روم نشد ولی خدایی جالب بود بدل صاد رو دیدم

اولین چیزی که یادمون دادن حمل خرگوش بود سه تا روش داره که دو روشش برای من دختر راحت‌تر بود چون یکیش دو دستی بود و یکیش هم میذاشتیش روی کل دستت شبیه توله سگ بغل کردن و حالت سوم باید یه دستی از قسمت خاصی از کمر میگرفتی بلندش میکردی اگه حس امنیت داشت تکون نمی‌خورد اما اگه نه تکون میخورد و ممکن بود قطع نخاع بشه و متاسفانه یکی از خرگوش‌ها همون ب بسم‌الله توسط آقا یا خانم دکتر قطع نخاع شد! خدا رو شکر پشتم بهشون بود ندیدم و چقدر خوشحالم بخاطر شباهت این استاد به صاد رفته بودم تو این گروه بعد از اینکه همه حمل خرگوش رو تمرین کردم رفتیم سراغ مهار خرگوش و تزریق زیرجلدی که عین تزریق موش بود و بعدم تزریق صفاقی که سختیش کنترل خرگوش و جنب و جوشش بود و بعد تزریق عضلانی که باز اینم جنب و جوش خرگوش و ناشی بودن ما سختش کرده بود.

داشتیم تمرین میکردیم که خرگوش سومی که کسی باهاش کاری نداشت هی شروع کرد اذیت کردن یکی از استادها از توی مهار در آوردش که بخاطر کاراش یک وقت قطع نخاع نشه چون خرگوش‌های آزمایشگاهی بخاطر کم تحرکی و وزن زیاد راحت قطع نخاع میشن! تا در آوردش از شدت استرس شروع کرد فضله انداختن و ادرار کردن روی من و بغل دستیم! من از خنده غش کردم آدم انقد بدشانس؟ باز خوبه مانتوی بیرونم تنم نبود زیرش و گرنه نمیشد برگردم خونه! بغل دستیمم طفلکی باید میرفت دانشگاه استرس داشت بخاطر بوی ادرار ولی خب موندیم همون طوری ادراری بقیه کارها رو یاد گرفتیم.

شاید برای شما هم عجیب باشه از گوش خرگوش خون میگیرن و میشه از گوشش تقریبا کل خونشو کشید! بعد از اینکه درس تموم شد رفتیم توی قسمت آنفولانزا تعویض لباس و بعد تعویض لباس و کلی شست و شو حس میکردیم هنوز  بو میدیم ولی دیگه چاره ای نبود بعد دیدم ااا فاطمه با اینکه کلاسش خیلی وقته تموم شده نرفته هستش و دیگه تا دم در رفتیم و من میخواستم اسنپ بگیرم و فاطمه هم عجله داشت بره خداحافظی کردیم فاطمه داشت میرفت منم رفتم آب بخورم حواسم به لیوان نبود و داشتم دبیرستانی طور آب میخوردم که فاطمه یهو لیوان داد گفت با کلاس باش خنده‌ام گرفت آدمی که بالا تنه‌اش کلا ادراری شده دقیقا با کلاس چی باشه؟

اسنپ که اومد نگران بودم بگه بو میدی راهم نده ولی خب خدا رو شکر چیزی نگفت و تازه تا دم در خونه هم حرف زدیم و خیلی هم خوش اخلاق بود 

مرحله بعدی نگرانیم مربوط میشد به اهالی خونه ولی شکر خدا گفتن دیگه اینام جزیی از درس و کارته سخت نگیر بوش شدید نیست تو دماغت بو پیچیده و اول استراحت کن و یه چیزی بخور بعد برو دوش بگیر خلاصه که ازشون بعید بود! 

این بود انشای من!!!

۱۸ رای

مرتب سازی آهنگ‌ها + چندتا آهنگ اضافه شد :)

امروز دیدم برخلاف فیلم‌هام، آهنگ‌های محترم چقدر بهم ریخته و پوشه بندی نشده هستند! اف بر آنان واقعاً جالب بود خیلی‌ از آهنگ‌هام رو گوش نداده بودم روحم شاد شد چه چیزهای متضاد خنده‌دار و باحالی پیدا کردم مثل آهنگ قربونی! همونی که میگفت تو حاضری واسه عشق‌مون چیکار کنی و با تصادف دو تا دختر مشهور شد! صندلی خالی محسن نامجو، مرا ببوس حسن گل‌نراقی و از همه خنده‌دارتر برای من آهنگی بود که میم بیشعور فرستاد گفت خواننده این هم... یکم حرفاش بی‌ادبی بود متاسفانه بچه رد میشه زشته بگم آهنگش عاشقانه است ولی میم جان سوژه‌اش کرده بود... 
ادامه حرف‌هام ۱۷ رای

از معدود کمپین‌های به درد بخور (موقتاً ثابت)

یکی از معلم‌های بسیار جذاب ایران که باعث حسودی میشه حتی! یعنی خیلی وقت‌ها شده میگم کاش معلم‌های منم این مدلی بودن تازه معلم‌های خیلی خوبی داشتم و حسودیم میشه از بس که معلم جذابیه حالا این معلم جذاب بلاگر و چند نفر دیگه از بلاگرها کمپین راه انداختن جزئیاتش رو میتونید تو وبلاگ خودشون بخونید : اطلاعیه کمپین کوله پشتی مهر

چهار کیلو آجیل

۱. پریشب به رفیق جان گفتم من فردا شب باید زود بخوابم ولی دیدم اااع فردا شده و امشب باید زود بخوابم!
۲. امشب شد داشتم با عمه سریال چرت و پرت میدیدم برای آزادی فکر که یهو دیدم اوووه موبایلم براش آپدیت اومده و میتونم که آندروید عشق جان رو ارتقا بدم ولی خب میدونین همچنان معتقد بودم شب باید زود بخوابم اما میدونید نشد دلم نیومد بخوابم بدون آپدیت آندروید عشق جان بخوابم برای همین تا حدود دو بیدار بودم
۳. شش صبح یه چشمی بیدار شدم و الهی العفو گویان کیفی رو که از شب قبل آماده کرده بودم و کادوی تولد دال جانم بود با بطری آبم برداشتم و کفش‌‌های شانسم رو پوشیدم! سوار ماشین شدم و رسانیده شدم به انستیتو پاستور
۴. به نگهبان میگم مدرسه تابستانی اینجاست؟ متعجب نگاهم کرد سایت رو نشونش دادم گفت نمیدونم بذار بپرسم از نگهبانی که تو اتاقک بود پرسید گفت بله بدون اینکه چیزی بگم رفتم (این موضوع در خانواده ما ارثیه!) به رساننده گفتم همینجاست برو رفت منم برگشتم همونجا و موندم از کجا میرن تو که دیدم اااع اونجاست خلاصه رفتم تو و اسممو پرسید منم محل دقیق برگزاری کلاس رو پرسیدم و امضا کردم و رفتم که برم سر کلاس
۵. سالن رازی سالن رازی کو سالن رازی! تابلویی نیست که! یه آقای نگهبانی اونجا بود گفتم ببخشید آقا سالن رازی کجاست گفت اونجاست رفتم جلو دیدم نوشته مدرس! گفتم شاید سالن رازی تو ساختمان مدرس باشه داشتم میرفتم چندتا آقای کت شلواری با تعجب داشتن نگاهم میکردن با شک پرسیدم سالن رازی اینجاست؟ گفتن از اون کت شلواریای اون سمت بپرس مال اینجان
۶. در نهایت هدایت شدم به قسمت آنفولانزا یه شیب بود که منتهی میشد به یه دخمه ترسناک تو فکر بودم آماده باشم فرار کنم اگه خواستن خفتم کنن در این حد خوف و عجیب! دستم رو دراز کردم دستگیره در رو بگیرم که در رو یکی از اون ور باز کرد ترسیدم پریدم عقب گفتم ببخشید کلاس تابستانی اینجاست؟ خندید گفت نه سالن رازیه با من بیا
۷. رسیدم سالن رازی بالاخره همون آقایی که مسیر رو نشون داد پذیرشم کرد و به آقا کت شلواریام گفت بچه‌ها رو آواره نکن کلاس تابستانی اینجاست سالن مدرس رو دانشگاه تهرانیا گرفتن
۸. اتفاقی یکی از هم دانشگاهی‌هام اونجا بود و من نمیشناختمش کلی آشنایی داد تهشم نشناختمش
۹. کلاس خوبی بود کلی خندیدیم تهش هم یه دوست جدید باحال پیدا کردم
۱۰. انقد اسنپ نگرفتم نمیدونستم نرم افزارش روی موبایلم نیست به سختی نصبش کردم و زدم اسنپ بیاد ولی نیومد زدم اسنپ بیاد و اومد اما دیر اومد زنگ زد گفت بنزین ندارم میرم بنزین بزنم اگه اشکالی نداره و خب گفتم اشکالی نداره بعد دیگه رفتم تو سایه وایستادم تا بیاد که سبب خیرم شد یه پیرزنی گفت بیا اینو برای من بنویس میخوام بدم آخوند مسجد دیگه متنو نوشتم فعل تهش مونده بود که اسنپ رسید و چقدر با شخصیت بود ۵ ستاره براش کم بود انصافا هم اخلاقش عالی بود هم دست فرمونش هم پول خرد داشتن و ادبش
۱۱. الانم مهمون داریم من کلافه و عصبی و خسته چپیدم تو اتاق مطالعه و میخوام بعد از این پستم ولو شم با موبایلم بازی کنم و امیدوار باشم خوابم ببره
۸ رای

مرسی خدا جان

فقط دو نفر به پروفایل تلگرامم واکنش دادن یکی رفیق جان دقیقا کمتر از یک دقیقه بعد از اینکه پروفایلم شد که خب این دو حالت داره یا مثل من مخاطب خاص موبوگرامش فعاله یا همون موقع آنلاین بوده دیده به هر حال راضیم ازش بعدم مادر جان که گفت چقدر قشنگ و یادم آورد اااع دست و جیغ و هورااا ۲۲ مرداد تنها نیستم و احتمالا اصلا یادم نیاد که داره عقد میکنه آخه مادر خانومی بیستم میاد ایران و قراره من بیست یکم و بیست دوم پیشش باشم بیست سوم برم کلاس باز پیشش باشم تا بیست و هفتم تازه بعدشم که قراره فاطمه سین عزیزم رو توی انستیتوپاستور ببینم اونم دو روز پشت سر هم اونم از صبح خیلی زود تا عصری 

مرسی خداجان متشکرم که حواست هست و پیشاپیش برام برنامه‌های شاد و مفرح چیدی که تنها نباشم غصه نخورم و مرسی که حالا که رفیق جان نیست و نمیخوام به بابام بگم مامانمو فرستادی که اگه دلم سنگین شد یه بغل امن باشه البته شایدم سکوت کنم چون متاسفانه یا خوشبختانه بابا و مامانم همیشه سر من تفاهم داشتن! اصلا نمیشه از طلاق‌شون سواستفاده کرد! انقدر درصد تفاهم بالاست که اگه تو همه چی انقدر تفاهم داشتن خوشبخت ترین زوج میشدن!

۷ رای

غمگین‌ترین خوشحال دنیا +‌ بشنوید

شاید غمگین‌ترین خوشحال دنیا نباشم ولی امشب یقیناً تو فهرست ده تای اولم! نمی‌دونم چند نفر میم یا همون عشق اول منو می‌شناسید. امشب پیام داد خبر خوبی داشت داره داماد میشه دقیقا سومین سالگرد روزی که از هم جدا شدیم روز عقدشونه... البته کار خوبی کرده غما رو میشوره میبره ان شا الله... 
بمیرم برای رفیق جان بمیرم برای دلش که وقتی اسکرین شات پیامشو دادم بهش خیلی مظلوم گفت اگیل دلم؟ پس هنوز دوستش داری و تاریخشم تاریخ... است. 
به قمری میشه روز ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علی و به شمسی میشه روز بیست و دوی مرداد.
من نفرینم بگیر نیست ولی نگرانشم بخاطر یکسری نفرین مال ٣ سال پیش که متأسفانه از ته دل بودن؛ میشه دعا کنید نگیره؟ زنش بهش خیانت نکنه و دخترش مریضی منو نگیره و عاشق کسی مثل خودش نشه؟ میشه آیا؟
و هم‌چنان دلم می‌خواست فقط یک ذره آدم بود الان خبر بچه‌دار شدن‌مون رو میگفتم نه خبر عروسیش با نگم بهتره ...
بدون دلسوزی و فکر و خیال دو تا آهنگ زیر رو گوش بدین لذت ببرید.

۱. علیرضا قربانی - من عاشق چشمت شدم

۲. علیرضا قربانی - عشق آسان ندارد
 

۱۵ رای
درباره چوگویک
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

"مولانا"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان