فهرست اسامی مستعار موجود در این وبلاگ (ثابت)

در ادامه مطالب فهرست اسامی مستعاری که در داخل وب استفاده شده بعلاوه یک توضیح مختصر صرفا جهت رفاه دوستانی که یادشان نمی‌ماند و البته با خواندن اسامی به صورت دال ذال حس بدی می‌گیرند انگاری دارند اخبار اختلاس می‌خوانند، قرار گرفته است.
ادامه حرف‌هام ۹ رای

تحت تعقیب برای اونی که سرش رو بیاره جایزه خوبی در نظر داریم یا مثلا گم شده اگه ازش اطلاعاتی دارید با ما تماس بگیرید و مژدگانی دریافت کنید!

انقدر که صفحه کاربری دانشگاهم رو چک کردم که دیگه میرم سمتش جیغ میزنه میگه ازم دور شو ازت خسته شدم لعنتی و بعد آهنگ جلفی پخش میشه تحت عنوان بیااااا دوری کنیم از هم!... 
تا الان ۵ تا امتحان دادم که یکیش هشتم بوده دوتاش یازدهم یکیش پانزدهم و دوتاش هم هجدهم و فقط استادی که هشتم امتحان گرفته بود بعد از نزدیک به ۱۰ روز نمره گذاشت یکی هم یکی از اون یازدهمی‌ها بقیه شون همگی آب شدن رفتن تو زمین بدبختی نمره دانشجو پول هم نیست که بگیم احتکار کردن تا مثلا گرون تر بفروشن یا گذاشتن بانک دارن سودشو میگیرن... 
در نتیجه به شخصه به کسی که سر استادهای مذکور و یا حداقل خبری از نمره‌ها بیاره پاداش و مژدگانی خوبی در نظر دارم! دیوونه شدیم از دست‌شون اااه!!!
۴ رای

اگه یه روزی بخوام زکات علمم رو بدم

میگن تدریس زکات علمه اگه به مقاطع بالا برسم و از اتفاقات مشابه امروز از ذوق سکته نزنم یقینا برای استادی شیوه استاد استندآپ کمدی‌مون رو در پیش میگیرم مگه داریم استاد جذاب‌تر از استادی که تا ساعت ۲ شب جواب ایمیل میده و رفع اشکال میکنه استاد نیست جواهره این نظر ربطی به قسمت بعد کارش نداره چون واقعا انقدر ذوق کردم نمیتونم بگم و وصفش کنم بعدشم که بگه چون دانشجوی خوبی هستی برات برگه رو صحیح کنه و بشی ۱۹ یعنی تو ۱۹ نشی به زور بهت ۱۹ بده یعنی پرواز کردم از ذوق ... چون حس میکردم خیلی غلط نوشتم و فقط خیالم راحت بود که پاس میشم که اینجوری شد...
۷ رای

آمدی جانم به قربانت...

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد 
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد 
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی 
باز که سلیمان گل از باد هوا بازآمد 
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن 
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد 
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من 
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد 
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح 
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند 
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد 
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست 
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد
میدونید خیلی سخته عاشق باشی و معشوق ازت فراری باشه ولی اگه به وصال معشوق فراری برسی لذتش وصف نشدنیه این مسئله دختر و پسر هم نداره مکان و زمان و سن و سال هم نمیشناسه مثلا من امروز تونستم به وصال یار برسم و وسط امتحان از دیدن یار انقدر ذوق زده شدم که یک لبخند زدم به پهنای صورت اصلا نمی‌تونم براتون وصف کنم حالم رو وقتی یار نازنینم رو دیدم این یار فراری که همیشه تارزان غیرتی میگفت ولش کن اگه برگشت یار تو بوده اگه نه از اولشم مال تو نبوده و خب برگشت اونم تو چه موقعیتی وسط امتحان اومد و نشد نخندم و باور کنید استاد هم از خنده من خنده‌اش گرفت خیلی سخت بود تحمل فراق ولی خب اومدم بگم که من به معشوق رسیدم و بسیار شادم...
بذارید از اول بگم از وقتی که توی یک نگاه عاشقش شدم اون موقع هم سرکلاس درس بودیم دقیقا همین درس و من یک باره چشمم به جمالش روشن شد اصلا نمیتونم بگم چقدر منقلب شدم چقدر مجذوب زیباییش شدم کم مونده بود عین مجنون یا فرهاد کوه کن بشم در راه عشقش... خب خب بذارید از عشقم بگم از عشقم که به سان برگ گل می‌مونه اصلا به سان که نه خودش گله این رو جدی میگم خودش گله یک گل دلبر با ابروهای کمون بدون هیچ عیب و نقصی
خلاصه کنم براتون امروز باید دو تا امتحان می‌دادم خسته و داغون براثر بی‌خوابی و کم خوابی رفتم دانشکده حتی انقدر گیج بودم با استاد رپ دست دادم بعد مغز خودم ارور داد که چیییییی چیکار کردی؟ تارزان غیرتی اومد و شروع کردیم مسخره بازی درآوردن و مرور خلاصه با اینکه گفته بودن هشت و نیم اینجا باشید و مام بودیم نه اونا در کلاس رو باز کردن نه ما در کلاس رو باز کردیم که ببینیم چه خبره و نگو اونا منتظرن ما بریم تو! ماهم منتظر بودیم اونا بیان بگن امتحان ساعت قبلی‌ها تموم شده و اجازه داریم بریم داخل خلاصه که جای هشت و نیم نه رفتیم امتحان بدیم بعد از اینکه شیوه کار رو گفتن به خط شدیم که با حفظ نظم بریم سراغ میکروسکوپ‌ها ۱۰ تا میکروسکوپ بود هر میکروسکوپ ۳۰ ثانیه وقت داشتیم بچه‌ها دونه دونه رفتن و شروع کردن نوشتن تا نوبت من شد شروع کردم میکروسکوپ‌ها رو دیدن تا رسیدم به میکروسکوپ چهارم وقتی چشمم رو روی چشمی قرار دادم اشک شوق بود که در چشمانم حلقه زد آخه معشوق من اونجا بود سوسن عزیزم با اون ابروهای کمون و بادکنک‌هاش بعد به یاد تک تک مسخرگی‌هامون سر سوسن و اشتباهات وحشتناک و خنده دار بلاگرها توی اینستا افتادم و حسابی روحم شاد شد عین منگول‌ها چنان لبخندی زدم که استاد خودش هم به افکارم پی برد و خنده‌اش گرفت خلاصه که اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود که خب تو ایستگاه بغلی یعنی ایستگاه پنجم شد بهت و حیرت داغون شدم آقا داغون یک چیزی دیدم به عمرم ندیده بودم بخش آرامش بخش ماجرا اینجاست که بقیه هم ندیده بودن و دورهمی نفهمیدیم چی بوده!
بعدش امتحان زیست شناسی میکروبی داشتیم که خب اتفاق دل انگیزی توش نیفتاد نمره ام میدونم خوب میشه امااا واقعا از یک نفر توی این امتحان نفرت پیدا کردم کسی که قبلا دوستش داشتم و با ذوق درباره‌اش حرف میزدم چون فکر نمیکردم انقدر بدجنس باشه که بگه فلانی که چیزیش نیست در حالیکه فلانی داشت از درد به خودش می‌پیچید واقعا برای آدم‌ها متاسفم گاهی رویی از خودشون نشون میدن که دوست داری روشون استفراغ کنی!
ادامه حرف‌هام ۸ رای

سرش رفت

یک حکایتی بود از دوستی موش و گربه! با هم رفیق شده بودند و یک حلب روغن هم پیدا کرده بودند و قرار بود غذای زمستان باشه ولی گربه یک روزی هوس روغن میکنه به موش میگه یکی از فامیل بچه زاییده و باید بره اونجا و میره و از حلب روغن میخوره شب که میاد پیش موش، موش از گربه سوال میکنه که خب اسم بچه رو چی گذاشتن؟ گربه هم میگه سرش رفت! موش تعجب میکنه و خلاصه اینکه بازم تکرار میشه و میشه نصفش رفت و کلش رفت الان امتحانات من سرش رفت! اولین امتحان که کارگاه آمار بود به خیر گذشت امیدوارم خیلی زود بیام بگم نصفش رفت و بعد هم کلش رفت...
دعا کنید برام باشه؟!
۱۰ رای

آمار خر است عملیش خرتر است!

آقا کل دانشکده یک جزوه درست درمون نداریم از کارگاه آمار و فردا هم امتحان ترم کارگاه آمارمون و همگی الهی العفوگویان نادم و پشیمانیم که چرا جدی نگرفتیم این درس مسخره رو بیاید برای ما دعا کنید که نیفتیم فقط...

عارف تر از من خودمم

استاد آز گیاه خیلی ماهه سخت نمیگیره و اجازه میده کپی کنیم ولی من به درجه‌ای از عرفان رسیدم که حال ندارم حتی گزارشی که توی نت یافتم کامل کپی کنم!
۵ رای

وجدانا نکنید این کار رو!

خسته و کوفته جزوه تئوری بخش عملی آمار یعنی کارگاه آمار رو شوت کردم اون ور اومدم بیان که مخم باد بخوره انقدر که مردم همفکری و همزمانی‌شون بالاست بدتر مغزم دچار ارور شد! نکنید این‌کارها رو! تو فاصله چند دقیقه درباره یک موضوع پست ندید...!
من که سینما دوست ندارم ولی چون قلم هر دو و سلیقه‌شون رو قبول دارم اگه شما سینما دوست دارید برید اینجا و اینجا رو بخونید.
۴ رای

مریض روانی بود

حس می‌کنم اگه همین‌ ایام بمیرم باید روی سنگ قبرم بنویسند که وی مریض روانی بود...
۶ رای

وقتی قارون جذاب میشه وقتی همه چیز اوکی میشه وقتی حنای مزرعه میاد و حتی دوست رشید

یکم دی تولد دختر لپ قرمزی بود و هر کاری کردم قبلش یا بعدش خارج یونی قرار بذارم باهاش نشد نیومد و منم مجبور شدم به گرفتن تولد توی دانشکده فکر کنم بعد از یک بررسی تصمیم گرفته شد که دوشنبه تایم نماز و ناهار رو براش تولد بگیریم که یهو زارت مهران مدیری جبرانی گذاشت و گند زد به برنامه ما مونده بودم چه کنم که یک ایده به ذهنم رسید و اونم این که سرکلاس استندآپ کمدی تولد بگیریم چون استادش همیشه بهمون استراحت میده یک ربعی خلاصه مونده بودم کار درستیه یا نه که گفتم با بچه‌های کلاس مشورت کنم.
از طریق گروه تلگرامی کلاس بچه‌ها رو پیدا کرده بودم ولی میترسیدم برم پی وی آقای قارون با اون اخم صبحگاهیش به بچه گفتم چه فکری دارم ولی میترسم از قارون مشورت بگیرم میترسم منو بزنه! بکشه وصیت کردم حتی!... خلاصه ترسان لرزان و بسیار متشخص و سلام حال شما خوب است گویان رفتم پی وی و بعد از طرح مسئله دیدم حق با بچه بوده و واااااو چه مهربون و باحال و پایه است نه تنها مثل بقیه نگفت بده و فلانه و بیساره گفت خیلیم خوبه استادم که باهامون خوبه بادکنکشم تقبل کرد تازه
خلاصه که مصمم شدم اما بازم بچه‌های دیگه دلشوره وارد می‌کردن و تهش تصمیم گرفتم اول از استاد کسب اجازه کنم و برای همین افتادم دنبال ایمیل که آشپزباشی گفت من ایمیل استاد رو دارم و میفرستم ولی نفرستاد منم دلشوره دلشوره آخرش به مسئول آموزش پیام دادم و اوشونم گفت دسترسی به استاد ندارن و خلاصه تهش چهم آشپزباشی با تاخیر بسیار ایمیل رو داد و به استاد جان استندآپ کمدی ایمیل زدم و با سرعتی باور نکردنی دیدم جواب اومده در مرز سکته ایمیل رو باز کردم که دیدم زرشک یه پیام از سمت خود یاهو بود که میگه این آدرس وجود نداره دیگه چون خط آشپزباشی بد بود گفتم شاید اشتباه خوندم و احتمالات ممکن رو توی گوگل که رحمت خدا بر سازندگانش باد سرچ کردم و یافتم یافتم گویان شتافتم سمت جیمیل عزیزم و متن ایمیل رو فوروارد کردم و بازم با سرعت جواب اومد تقریبا ناامید ایمیل رو باز کردم که دیدم واااهااای استاد جواب داده و گفته باشه کلیم حرف خوب زده و ذوق مرگ شدم خلاصه که با آقای قارون و تارزان غیرتی و چهارپایه و سرو گرامی و پسر لپ‌کشونی برنامه چیدیم و قرار شد که من کیک ببرم آقای قارون بادکنک بیارن و بعد من سر دختر لپ قرمزی رو گرم کنم اونا کلاس رو آماده کنن و گفته بودن سه دقیقه هم بسه
شب قبلش سوار بر رخش سفید شدیم و رفتیم کیک بخریم ولی تخم کیک کاکائویی بزرگتر از یک کف دست رو ملخ خورده بود مگه پیدا می‌شد تهشم یک کیک کوچولو گرفتیم بعد قرار بود کیک رو در پناه چادر ببرم تو و از جلوی حراست رد کنم ولی بابا ایده داد کیک رو از با کیسه زباله مشکی رد کنم! که چقدر هم خوب شد چون قرار بود تارزان غیرتی زود بیاد کیک و وسایل رو از من بگیره دختر لپ قرمزی نبینه شک کنه ولی نرسید و خب اون کیسه باعث شد نفهمه چیه و به خیر بگذره
استاد جان هم تند تند درس دادن و ساعت هشت و نیم گفتن که میتونیم بریم استراحت و منم به دختر لپ قرمزی گفتم بیا بریم بیرون من دستشویی دارم بعدم به بهانه اینکه چادر قجری رو نمیشه تو دستشویی جمع کرد تو کتابخونه چادرم رو با کلی فس فس کردن در آوردم و بعد رفتم دستشویی مثلا و دستمو شستم و باز رفتیم کتابخونه و چادرم رو پوشیدم بعد دیدم خیلی نگذشته حس کردم تشنمه و گفتم بریم آب بخوریم خلاصه بعد از اینکه یک گردش علمی کردیم رفتیم سرکلاس و انصافا دم تارزان غیرتی و آقای قارون و پسر لپ کشونی درد نکنه واقعا بیشتر از انتظارم توی اون تایم کم کار کرده بودن و وقتی وارد شدیم علاوه بر قیافه دختر لپ قرمزی که خبر نداشت و جا خورد و  لپاش دیگه حسابی گل انداخت و قرمز شد منم جا خوردم و به جرئت میگم که من هنوز تو کف اینم که پسر لپ کشونی چطوری بادکنک زرده رو بادکرده بود آخه؟ برادر ریه داری یا کمپرسور؟
ولی خدایی باید بودین میدیدن دختر لپ قرمزی رو انقدری شوکه شد که گفتم باید آب قند بیاریم طفلک بچه‌ام به دوستی با من عادت نکرده و نفهمیده که امکان نداره برای تولدش بی‌برنامه باشم دیر و زود داره سوخت و سوز نداره...
خلاصه با اینکه می‌خواستیم شیطونی نکنیم زیاد که صدا نشه کلی شیطونی کردیم و طبق چیزی که بعدا تو فیلما دیدیم استادم حتی یه قر ریز اومدن که بسی شاد شدم موقع دیدنش دیگه از قر دادنای یواشکی خودمون نگم براتون تهشم بعد خوردن کیکا چندتا عکس دست جمعی گرفتیم که یکی‌شون خیلی خفن بامزه شده و کاملا نشون دهنده شخصیت شوخ و بامزه استاد که بعد کسب اجازه به سمع و نظرتون میرسه
 
صرفا جهت معرفی!
استاد جذاب مون که مشخصه کدومن بغلیش حنا جان‌مون بعدیش خودم بعدی دختر لپ قرمزی نازم و در نهایت عشق بی‌همتای بنده تارزان غیرتی  خدا هر سه نفر این عکس رو برای من نگه داره که جزو ناب‌ترین آدم‌هایی هستن که شناختم 
۸ رای

وی گرسنگی دارد پرپر می‌شود ولی بابت امروز شاد و پر انرژیست

میخوام حتما یک پست مفصل درباره امروز بنویسم درمورد پشت پرده امروز و خود امروز و خنده‌هامون و این که یک استاد میتونه چقدر پایه باشه یادش بخیر روز اول گفتم این که اصلا شوخ و باحال نیست این معرفی اساتیدم برای خودش نوشته ولی توی طول ترم دیدم نه حق با معرفی اساتیده حالا فعلا منتظرم کسب اجازه کنم یکی از خفن‌ترین عکسای تولد رو با سانسور توی پست آخر شب یا فردا بذارم تا از همون ژست استاد متوجه میزان شوخ و پایه بودن بشید و درک کنید الکی لقب استاد استندآپ کمدی ندادم بهشون البته اگه اجازه بدن...
+ امروز کلاس آخرم یکساعت زود تعطیل شد تا بابام بیاد حسابی یخ زدم حتی انگشتامم منجمد شد باور کنید یک صحنه هم بنفش شد حتی الانم در انتظار آش و از شدت گرسنگی در حال موتم!‌ خلاصه دعا کنید آش فروشی آش رو زودتر بیاره تا من پرپر نشدم باور کنید الان پتانسیلشو دارم که یک دیگ بزرگ سمنو یا آش یا عدسی بخورم که سیر شم و یخم باز شه
++ چرا خونه ما شومینه نداره؟ چرا ما خونه‌مون رو ساختیم که از نعمت شومینه محروم شیم؟ حالا نعمت حیاط حاوی درخت خرمالو و مو و گیلاس و هلو سفید و چاقاله بادام و گوجه سبز برقانی و کلی بوته گل سرخ بخوره تو فرق سرم شومینه چرا نداریم دیگه؟؟؟ وی میرود خود را دار بزند...
۴ رای
درباره چوگویک
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

"مولانا"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان